فقط یک داستانم... نه بیشتر....
یوسف

صفحه نخست
بايگاني شده ها
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
من فقط یک داستان بودم... نه بیشتر...
امشب بمان...
مثل تو...
سردم است...
روسری آبی...
بگو...
باتلاق سیاه...
خاکستری...
اشک مهتاب...
می ترسم...

نویسنده



دسته بندی موضوعی
 
آرشیو
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
تیر ۸٦


لینک دوستان
دون کیشوت
پروفایل یوسف ( موج مهتاب )
بچه های فقیر برره (کیوان برره)
اگه می ری پیشه خدا بهش بگو...
ساده بودم،تونبودی،باران بود
انجمن کلاغ های کوتاه نویس
حرفهایی که نگفته ماند
شازده کوچولو
سرزمین گمشده
یک مشت حرف... نه بیشتر
رویای نیمه تمام
پسر ایرونی
غم سالاری
منو داداشی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
ماکرومدیا ایکس

آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگو دونی
وبلاگ فارسی


تو رفتی

این پایان بود

بخاطر من

و تو هرگز در آن کوچه نمی آیی

من هم می روم

محو می شود

در دود یک سیگار

با آدم هایی که قدر ندانستند

 


 

 

به هیچ کس نگو کجا رفتم

در آن کوچه قدیمی

زیر نور خورشید

هوا دیگر سرد نیست

بدون تو

هیچ کجا نمی روم

دیگر روی آن صندلی

نشستن ندارد

سیگار کشیدن و نسکافه خوردن

قدم زدن در آن کوچه

زیر رقص شاخه های عریان بید

روی برگ های خشک قدم نمی زنم

بگو چگونه بگویم منگ شده ام؟

بی احساس و بی ریا

بدون تو

لبخند

احترام

مهربانی

دیگر افسردگی

ناراحتی

خشم

سودی ندارد

باید لبخند زد

مثل لبخند خدا در نماز

نوشتن در این وبلاگ دیگر کار من نیست

دل طلب عشق می کند و می آید

اگر زندگی لبخند زد بدان تو اول لبخند زدی

السلام علیک یا علی بی موسی الرضا

دلم برایت خیلی تنگ شده

گنبد پاکت

کبوتر های سفیدت

گریه کردن آدم ها در حرم

نماز و زیارت خواندن

ضریح پاکت

می دانم که می دانی

ولی قسمت او شد

نمی خواستم بگویم قدم زدن در آن کوچه تقصیر من بود

هزاران بار زیر قول زدن سخت است

زیر نگاه هرزه وار او

دیگر زندگی هیچ چیز نمی گوید

جز براورده شدن آرزو ها و حاجت ها

بگو

بگو یا امام رضا حاجت هایم براورده می شود؟

امروز

فردا

گذشته

حال

آینده

با افعال بازی نکن

باید زندگی کرد تا دیر نشده

عقل

دیگر کار دل نیست بگوید بیا با هم سیگار بکشیم

وقتی ذهن در زمان گم می شود

نباید انتظار داشت

راحت حرفم را بزنم

این وبلاگ با هزاران خاطره به کجا خواهد رقت؟

دیگر چه سود نوشتن و خواندن

این روزها باید درس خواند

مثل خفه شدن در دود سیگار

یا امام رضا مثل همیشه مراقبش باش

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

دوستت دارم

ذوست دارم هزاران بار اسمت را بنویسم

به یاد بیاورم

ولی...

گفته بودم روزی خواهم رفت

دلم تنگ می شود

دلم برای آدم ها

خیابان ها

زندگی

تنگ می شود

شاید باز هم بنویسم

ولی...

من فقط یک داستان بودم... نه بیشتر...

 

 

خدا مارو برای هم نمی خواست

فقط میخواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست

فقط خواست نیممونو دیده باشیم

تمام لحظه های این تب سرد

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش مارو برای هم نمیخواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می بینم میری و می بینی میرم

تاوقتی هستی اما دوری از من

نه میشه زنده باشم نه بمیرم

نمی گم دلخورم تقدیرم اما

تو میدونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید می رسیدیم

داره رو دست ما می میره این عشق

تمام لحظه های این تب سرد

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش مارو برای هم نمیخواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

 



من از دل کناری نجستم نجستم نجستم
تو هم هیچ هیچ هیچ بارم نکردی
تو آدم حسابم نکردی
خراج ملک ری آباد میکردم ز زلفانت
دلبرا، معشوق، آرام وطن
خراج ملک ری پرداخت میکردم به زلفانت
آه... آه
نازنین بهر صداقت
من ز میخانه پران میشوم
من ز کاشانه فرّان میشوم
من ز جانانه نالان میشوم
من ز بیگانه
من ز بیگانه
من ز بیگانه
من ز بیگانه
نازنین ژنهای افکارت
نیمشب آوا و افکارت
بوالعجب درد صداقت
تو هم هیچ هیچ هیچ بارم نکردی

 

 

...

یوسف : ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤


 

بارها تو را خواندم

از روی تخته سیاه

زمستان

یادت هست

میان شاخ و برگ های بچگی

این روزها بچه ها زیباترین انسان هایند

باور کن

زیر تخته سنگی نشستم

اما

تو

زیر درخت

روی چمن

چترت را هرگز فراموش نمی کردی

میان باغچه های گل یاس

این روزها گل یاس دیگر معنا ندارند

بوی یاسمن آبی

میان شاخ و برگ های سبز

نگو

نگو دیر است

از این همه روز

سال

در میان ثانیه ها نرو

می خواستی بروی

نمی گذاشتم

دراز کشیدم

دستت را روی چشمانم گذاشتی

- حالا بخواب، بخواب، بخواب

نمی خواستم بروی

بچه شدم

سکوت

سکوت

سکوت

دستت را آرام برداشتی

چشمانم بوی غم می داد

- نرو، امروز نه!

- باید برم، شاید باز هم فردا

بگذار پیانو بنوازد

میان شاخ و برگ های عاشقی

امشب نمی گذارم بروی

باید بمانی

کنارم باش

بگذار دستت را روی چشمانم

شاید این بار خوابم ببرود

می شود برایم قصه بگویی؟

لا لا یی؟

میایی از آینده حرف بزنیم؟

آینده ای که هیچی برایمان نگذاشت؟

میایی از گذشته حرف بزنیم؟

گذشته هم چه بود؟

پس بمان

می خواهم از حالا حرف بزنیم

نگو نمی شود

بگو می مانم

....

...

یوسف : ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۱٠/٢۱



نگران نباش

من سالهاست حالم خوب است

بهتر از همیشه

بهتر از زجر کشیدن در پاییز

این روزها

کنار تو

احساس تو

لبان تو

چشمان تو

صورت و رونمای تو

همیشه

هر کجا

هر وقت

تو

تو

تو

از امروز شروع کردم

نپرس چرا؟

چرا این همه روز؟

این همه سال؟

من هم خوبم

مثل تو

نپرس چرا ترد شدی

میان شاخ و برگهای بهاری

من هم مثل توام

ترد شده ای کنار رودخانه پاییزی

مثل باران

مه

خورشید

این روزها حال من خوب است

اما بوی مرگ می دهم

بوی خوش بوییست

نپرس چرا؟

چطور؟

چگونه؟

این طور بهتر است

من هم مثل تو

رفتی

زیر قول زدی قولت را

و من نیز می روم

ولی بدان

قول من قول است

باشد که باشی در کنار هم

باشد نپرسی کجایی؟

قرارمان زیر همان پل چوبی

زیر سنگ های شنی در زاینده رود

باور کن

این روزها بوی عشق می دهد

اگر بگویم من هم مثل توام باور نمی کنی

این گونه است مرز بودن و ماندن و رفتن

این گونه است مرز بودن و شفکته شدن و مردن

مثل تولد و مرگ

کنار یکدیگر

این روزها عجیب دلم برایت تنگ می شود

باور کن

یا

نکنی

من هم دوستت دارم

این یک راز است

بین من و تو

گوشت را نوازش می کنم

لبهایم

موهایم

چشمانم

همه را زیر نسیم پنهان می کنم

اگر اینچنین است

چرا می گویی بهار زیبا نیست؟

چرا برگ درخنان عریانند؟

چرا برف ها اینگونه می بارند؟

زمستان و بهار چه نسبتی با هم دارند؟

مرز بودن و شکفته شدن در همان مرگ است

باور کن

من هم مثل توام

نه بیشتر...



...
ادامه مطلب

یوسف : ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۱٠/٢۱


 


همه جا یخ

با احساساتی که فراموش کنند مرا

در گذر زمان

در باتلاق نگاه

و تو همچنان با من بازی می کنی

نگاهت

احساست

زندگی شروعیست بی پایان

سرد است

خیلی سرد

دوست دارم همین جا وسط خیابان بخوابم

هیچ چیز نگفت

تنها سکوت

سردم است

دارم یخ می زنم

بگو چگونه بگویم احساس های منجمدم گرم می شوند

وقتی تو مرا می خوانی

بگو چگونه ثانیه ها از کار می افتد

در گذر زمان محو خواهم شد

از بخاری که امشب از دهانم خارج می شود

هیچ کجا نبود

هیچ کجا

فقط می خواست برود

نگاه هم نکرد

و تو نیز شکست خوردی

بدون آن که بفهمی چگونه

سردم است

دارم یخ می زنم

اینجا آخر دنیاست

پیرزن گفت باید جلو بروی

قدم بگذار

آنجا

در جنگل

همه جا مه

داشتم می رفتم

سردم است

دارم یخ می زنم

باران

قطره

قطره های سرد

دارم منجمد می شوم

پیر زن گفت باید جلو بروی

نترس

امشب

باید قدم بزنم

نه بیشتر...

 

...

یوسف : ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۱٠/۱۸


 

امتحان

اس ام اس

قرار

خیلی وقت بود

دیدمش

- شست و چطوری می نویسند؟

- خوب شصت!

- تو هنوز املا بلد نیستی؟

راه رفتن وسط پل

روسری آبی

- می شه ازت عکس بگیرم؟

- چرا؟

- زاینده رود آبیه، روسریت هم آبی

- من بد اخلاقما! باید واسم ایمیل بزنی

- چشم

عکس

او کنار زاینده رود

چگونه باور کنم که نگاهت بوی غربت می دهد

دردهای شبانه ات

خستگی این روزها

صحبت های گذشته

دوستان

چگونه بیان کنم که عشق هنوز زنده است

زیر درخت خاکستریمان

یادت هست زندگی شیرین بود

با بوی گل میهن

با سرسبزی های عشق

قدم زنان راهمان را در ابتداد مادی پیدا کردیم

با خودم می گفتم از من متنفری

ولی

تو هنوز هم بوی دوست داشتن را می دادی

در امتداد کوچه اقاقیا

زندگی بوی نسیم می دهد

زندگی هنوز هم عشق را هدیه می کند

آن روز می خواستم بغلت کنم

حسی می گفت

ایستادم و در آغوشت گرفتم

نمی دانم چرا؟

حس می کردم

سکوتی که سرشار از ناگفته های زندگی

از تمام باورها و نباید ها

گذشته ای از ما در کنار زاینده رود

خواندن داستان هایم و حرص خوردن هایت

چه شیرین است وقتی داستان هایم را نقد می کنی

چگونه بگویم که هنوز زندگی برایم زیباست

اگر بگذارند...

هنوز هم بوی نسیم

روسری آبی

قدم زدن ها و لبخند زدن هایت

احساسات را نمی شود نوشت

یا شاید...

تو باز هم به تهران می روی

باز هم ناپدید می شوی

باز هم همه می خواهند تو را ببینند

باز هم...

و تو نیز در گذر سرنوشت رها می شوی

مثل بوی گلاب مادر بزرگ

یا گریه کردن آن پیرزن در مغازه

چرا؟

چرا؟

چگونه می توان نوشت که زندگی در گذر است

دوستانی می آیند و راحت می روند

خیانت ثانیه ها را می شناسی؟

می دانی همیشه آن روزهای شیرین برایمان نمی مانند

چرا؟

چرا همیشه باید قدم زدن در تنهایی

زیر تازیانه سکوت

در غروبی که زاینده رود برایم نمایان می کند

غروب جمعه دلگیرت کرده؟

تا به حال زیر تازیانه محبت خوابیده ای

در آغوشی گرم

با دلتنگی های بعد از غروب خورشید

دیگر نمی گویم چرا می روی؟

چرا دیر؟

چرا زود؟

گفته بودی دیگر زنگ نزنم

و نزدم

گفته بودی اس ام اس ندهم

و ندادم

ولی نمی دانستم که تو هنوز هم می خواهی مرا ببینی

چشمانت

موهایت

روسری و کوله پشتیت

دیگر نگو چرا با اصول جلو نمی روی؟

این روزها زندگی دیگر اصولی ندارد!

دیگر کسی به کسی کاری ندارد!

دیگر تازیانه ها مفهومی ندارد!

دیگر نگو چگونه زندگی می کنی؟

این روزها زندگی باید کرد!

نمی گویم نرو، هرگز

ولی بدان کسی منتظرت هست

نه بیشتر...

 

...

یوسف : ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۱٠/۱٤


-
Usof
 

  • ................................................